آنيتاآنيتا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

آنيتا ثمره عشق مامان و بابا (آنیتا فرشته ای از جنس آسمان)

محرم 92

عاشورا و تاسوعا هم گذشت امسال هم تاسوعا حلیم داشتیم امسال عزیز و عمه مونا هم سهیم بودن دادیم بیرون درست کردن رفتیم جلوی در ورودی حرم عبدالعظیم با عزیز عمه عموها من و عمه و عزیز داخل ماشین میریختیم تو ظرف عمو ها و بابا پخش میکردن تو شدیدا سرماخوردی گلم حلیم 50 کیلویی به سرعت برق تمام شد کاش حاجت هممون به سرعت برق روا شود. امسال هم گذشت پارسال تو مینشستی و موقع برگشت تو ماشین دد میگفتی امسال تو فقط دراز کش بودی سال دیگر چه شود ؟ خدا داند اما چه باشم چه نباشم آرزویم شفای تو و همه بچه ها مثل توست. ...
24 آبان 1392

ویزیت دکتر اشرفی و حال مامانی

چند وقتیه همش زیر سِرُِمم نمیدونم چرا اینقدر اُفت فشار پیدا کردم   دیروز رفتیم پیش دکتر اشرفی بعدازظهر باید تورو میبردم نوار مغز اما هم حال خودم خوب نبود هم شما قبلش خوابیده بودی دکتر از شرایطت مقداری رضایت داشت و گفت کلونازپام باید یواش یواش کم بشه چون خیلی تورو شُِِل کرده و داروهات خیلی زیاد هست اما من خیلی میترسم میترسم از اینکه حالت رو بد کنه و عکس العمل نشون بدی امروز با خانم نیکخواه صحبت کردم که ظهر برم خونه یه مدتی خودم پیشت باشم و مراقبت باشم دیروز که رسیدم خونه احساس میکردم چشمام دیگه جایی رو نمیبینه غذا تو گذاشته بودم خونه همسایه روبه رویی که اومدم اماده باشه ...
28 مهر 1392

نگرانتم عزیزم

  عجیب دلم میگیره از اینکه روز به روز داشته هایم تبدیل به نداشته هایم می شود از شهرامی که داشتم و الان با تمام وجود احساس می کنم ندارم تنها بسنده ام به نوشتن است و اشک ریختن مستاصل بودن را به معنای واقعی در من معنا کرده اند تا حالا حس وجود یه تکیه گاه برای خستگی ها ،گریه ها ،دلتنگی ها برایم کافی بود الان تنهای تنهایم چه کسی میفهمد این همه حس تنهاییم را هیچ انگیزه ای برای زندگی ،نفس کشیدن هیچی پوچِ پوچِ پوچم حتی اوج بیماری آنیتا به هیچکس هم نمیتوانم بگویم در این دل که نه بقچه ی غم چه میگذرد تنها ماسک خنده ای بر لب دارم مبادا کسی متوجه شود وبرای غصه هایم غصه دار شود تنها د...
23 مهر 1392

مهم تویی مادر

  نمیدانم روز خوبی است یا ..... امروز تولد من است. من امروز به آغوش دنیا امدم پنهان از اینکه چه خواهد شد؟ چگونه بزرگ خواهم شد؟به کجا خواهم رسید؟ حسم از زندگی چیست؟ خوشبختی یا بدبختی بیشتر شبیه توهم است بیشتر شبیه چشم بر هم زدن است اینکه یه سن ازدواج می رسیم دانشگاه.... اما بر سر مادرمان چه گذشت؟ خدا کند خوب فرزندی بوده باشم. خدا کند وقتی آنیتا بزرگ شود به این لحظه  که رسید همه چیز برایش خوب رقم خورده باشد دلش از بودن در این دنیا شاد باشد مهم ؛حس من نیست اینکه شادم یا ناراحت مهم برای من تنها تویی مادر! بهب...
7 مهر 1392

خاطرات تلخ

امروز رفتم بیمارستان پیش دکتر حسینی شیرخشک بگیرم رسیدم تو بخش دلم میخواست همون وسط بخش بشینم و گریه کنم دست خودم نبود بی اختیار اشک هام میومد یاد عید افتادم یهو فیلمی جلو چشمام رد شد یا روزهایی که باید خوب میبود و تلخ شد سالی که من خیلی منتظرش بودم خیلی احساس میکردم سال 92 آمدنش پایان همه نحسی هاس که نشد بدتر شد که یک درصد بهتر هم نشد تو بیمارستان دکتر حسینی منو به خانمی معرفی کرد که بچش باید ازنظر تغذیه تقویت میشد میگفت تو به آنیتا خوب رسیدگی کردی رشدش خوب بوده با توجه به بیماری سختی که داشته منم هرچه که میدانستم خالصانه گفتم وسط حرف زدن با دکتر و پرسیدن سوال ه...
4 شهريور 1392